![]() |
![]() |
|
| باران ببار که دلم هوای یار کرده... |
|
در آبی احساسم هزار پنجره می بینم پرده ها را کنار زده ام، رویا می تابد دریا آرام در آغوش شن های ساحل می خوابد حلقه های امید در چشمانم نقش بسته و ترنم فریاد بر مژگان خیسم جاری ست باز... وه چه شیرین است،دلم می لرزد... او جام شراب و من بت پرستم... او سکوت میخانه به لب دارد و من حلقه بر در از خودم نیستم، از حکایت های عشق کودکی سرچشمه دارم... در زوال اطلسی ها پژمرده بودم اینک آسوده و گرمم اینک آسوده و گرمم... بی سبب می گریم، آن هنگام که نگاهش طغیان می کند در خیالم... آیینه ها شکسته بودند، او برای من آیینه ای ساخت که در آن جلوه ی احساس شبانش بینم... روی سخنم با توست، ای مستی چشمان خمارم از تو ای عاشقی ناب نگاهم از تو دوستت دارم...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 11:2 توسط بانوی سیمیا |
|
|
ما عاشق بودیم، با نوای فاصله ها از هم کم شدیم قانون بودن را زیر پا له کردیم احساس گلبرگ را در سکوت آینه حک کردیم ما دلتنگ بودیم، اما شکستیم در پیچ یک جاده، در خم یک ابرو،در وقاری سرد و خشکیده... متبلور گشتیم در بلور کاغذی ها، در هجای اطلسی ها... بی سبب قدم زدیم در کنار عادت سیاه گم گشتن... بی هدف نفس زدیم در ورای باور بد بودن... چه تباه پژمردیم... و مُرَدَد بودیم... و چه ساده شکُفتیم،پر غرور اما سرد... ما عاشق بودیم، و هنوز هم... باورمان خشکید در کوچه ای بن بست... هنوز خاطرم می جنبد... افسوس... نگاه اولین درگیر غم شد، فصل بیگانه ی پرواز اسیر واژه ها شد... چشمان مضطرب...دست های لرزان... خامشی بر چهره ها حاکم... دود سیگار....فصل پایان... ما عاشق بودیم، اما... اما قلبمان در بی کسی لغزید... با چه شوقی آسمان سُر خورد، با چه نازی سایه درهم خورد... ما شکستیم... کمرنگ شدیم اما همرنگ... ما در تنهاییِ با هم بودن با کوچه عهد بستیم... ما،ما بودیم... من و تو ما بودیم، اما... به سکوت ثانیه پیوستیم... ما عاشق بودیم...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 10:10 توسط بانوی سیمیا |
|
|
سلام... با سپاس فراوان از حضورتون در کلبه ی تنهایی ام،باید اعتراف کنم بهترین دقایق عمرم رو در کنار شما عزیزان در نت گذروندم! در این مدت بیشتر متون ادبی و بعضی از شعر هام رو براتون نوشتم که امیدوارم مورد پسند واقع شده باشن. ولی متاسفانه من برای مدت طولانی نمی تونم بیام نت... تا اون موقع همه ی شما عزیزان رو به خدا می سپارم،و ازتون می خوام برام دعا کنید.... تا شاید این سخت ترین لحظه های زندگیم بر من آسان بشه.... و این آخرین شعریست که براتون در نظر گرفتم: بدرود... بدرود همه یاران گذر کرده ی بیدار بدرود همه فرشتگان بی خواب... افسوس که شب بیدار است... افسوس که خانه ی دلم ویران است... بدرود می گویم شما را که سفر خواهم کرد.... سفر از یاد شما تا گذر گاهی رها... بدرود برای لحظه های رفته از یاد... بدرود برای چشم های شسته از خواب... بدرود برای گذر از تارم اندوه... بدرود برای شکفتن دوباره... بدرود برای باز رسیدن به داد ابرهای پر شراره... بدرود ای همه ستارگان آشنا..... بدرود.....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 16:48 توسط بانوی سیمیا |
|
|
از چه باید بنویسم؟! از سکوت و عشق یا فریاد زمانه؟ از نگاه و دلبری یا ظلم ها و بی کسی؟ از چه باید بنویسم؟! من در این قحطی واژه، در پی جامی بی زوالم... من در این سکر شبانه، همدم هر دم نیازم... خسته ام از پاشیدن عطر جدایی،بی نوایی،عشق ، بی وفایی بر تن شعرم! خسته ام از گفتن قصه های نا خوشایند،بی سرانجام، بی نشانه... خسته ام از فریاد یا هر چه سکوت است... خسته ام از نقش هر چه خواب که در آیینه عیان است... خسته ام از بی کسی ها، بیدلی ها، خستگی ها... از چه باید بنویسم؟! تو بگو ای که سر ساییده ای بر خاک... از چه باید بنویسم؟! از خیانت ها و رسوایی؟ از هوس ها و همه خواری؟ تو بگو ای که غمم را در دلت داری... من آن بی شعله فانوسم که شب روشن کنم گاهی من آن بی پایه رویایم که آهسته برویم در سرای هر خیالی... من آن خسته ترین تنها من آن خفته ترین غم ها من آن بیگانه با شادی... رهایم کن از این وادی... رهایم کن از این وادی....
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:13 توسط بانوی سیمیا |
|
|
خاطرم رنگ گل اقاقیا کودکی بر سر درش بسته نیاز غوطه ور در سبزه زار آشنا با کوچه ها... در کوچه باغ زندگی روزهای شاد کودکی از خاطرم می گذرد... در دفتر نرگس و یاس برگ نگاه سادگی بوی امید می دهد.... کلبه ی عشق در باغچه ها هدیه ای دوباره است برای سبزه و بهار.... پنجره ها دفتر من... گلدسته ها مداد من... رنگین کمان رویای من... می کشم از ابر سپید، باران آبی بهار... می شنوم از پالیز آشنایی ام، آوای زیبای هزار... پر می کشم تا آسمان، کوچه به کوچه جاری است رویای زیبای نهان... رنگین کمان زیباترین جلوه ی خود تن می کند، کودکی ام به جای من هر لحظه غوغا می کند... در دفتر نقاشی ام پرنده لانه می کند، از قفس آزاد می شود آن دم که یادم می کند! کودکی ام نهفته است در پشت سایه ی خدا به خدا که می رسم دوباره زنده می شوم. تنگی از جنس بلور در خیال لاله زار دوباره خانه می کند، ماهی قرمز من درون تنگ شیشه ای نقش یک رویای ناب... جعبه ی کوچک عشق، رسمی از خنده ی باد در دل آیینه پنهان می کند... همچنان در خاطرم کودکی در نقش خواب از خدا یاد می کند...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 9:18 توسط بانوی سیمیا |
|
|
در قلب پر از دردم در بیراهه ی دنیایم هر گلی سر زد خار جانم گر دلش آزرد پژمرد وز دلم پر زد... در همین دنیای تاریکی بهارم چون خزان آمد، پریشان وار رفت و در دلم بیماری افکند... هر که رو سوی دلم می کرد بی خبر از آتش عشقم در دلم غوغا می افکند... درد من درد پریشان حالی و درماندگی نیست درد من درد زمان است،وفا در یاد آن نیست... «هر شب از یاد خدا غافل شوم،زخم من را مرهمی جز تاب نیست....» اینک از چهر سحر شعله ها در قلب خود می افکنم تا بدانم شعله های عشق در دلم چون آه نیست...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 16:22 توسط بانوی سیمیا |
|
|
در جواب نامه هایم جز سکوت نمی شنیدم تو نبودی که دلم تنها بود با خیالت اما می زدم آب به راه... تو کنارم بودی، که به تن پوشت هم رنگ رویایم بود رنگ خاکستری غم و دنیایم بود... تو کنارم بودی، رفته بودی اما... یادت اینجا بود و دستهایم تنها... تو که رفتی دل من بار دگر ابری شد، آسمانش بگرفت و دل من غمگین شد! تو برفتی اما بدرودت تنها نامه ای خط چین بود... که کنار گل یاس همچنان می پژمرد و دلت هم در خاک به کناری خفته... تو برفتی و من خالی از عشق شدم، دل من خاکستر و نگاهم بی روح و صدایم بی خواب...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 12:1 توسط بانوی سیمیا |
|
|
تنگ بلورم شکفت از پس رویای ناب عید زمان جشن شد در مدد عشق و آب من که دلم ساده بود لعل لب غنچه شد در شب بیگانگی همدم هر شهره شد بی خودم از شمع عشق چون به دلم روشن است زمزمه قلب من بر همه کس روشن است درد دلم می برد موهبت قرب نیک باد صبا رفته است غم ز دل ما و ریف فصل خزان چون گذشت از دل ایام ما فصل بهارم شکفت از پس این لحظه ها موسم حق ربیع بر ره ما غایت است عاقبت این قبیل بر دل ما غایت است.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 10:52 توسط بانوی سیمیا |
|
|
آسمان تاریک است ابرها می گریند...به لطافت گویا رُسته از برگ درخت،خاموشی در ترنم،شبنم می زند رنگ خفا بر دلها در کمین گل یاس بتّه ی جور و جفا بنشسته و در آن کلبه ی یاد،رسم بی خوابی آب بر سما بنشسته و نوای گل یاس به طرب می نازد و وفای گل سرخ به سحر می بالد که در این سیرت غم، پلک هایش بسته، و در آن صبح بلند آسمان می بارد....
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 14:17 توسط بانوی سیمیا |
|
|
آن شب پس از همه سودای درنم، پس از آن همه صبر و سکوتم، آن هنگام که رو به سوی دریا می نمودم باز دوباره آهنگ شب نواز رویا را ستودم...
خرامان می دویدم در رکابش به هر سو می کشیدم چهر ماهش که چون پروانه باشم در سرایش به سوز دو چشم مست و آهوی نگاهش بسوزد خاکسترم گرداند از عشق... همان رویای زیبای همیشه... به ناگه شدم خیره به مهتاب که ای سایه ی پر تب و تاب رهایم کن،بیافروزم،به دنبال نگار من همی گرد که در رویای عشقش گشته ام غرق...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 14:11 توسط بانوی سیمیا |
|
|
دلم گرفته است از آشیان سرد سکوت و از فضای پاک وجود، در این سرای زرنگار... از عشق و جاودانگی دلم خبر نمی دهد...
سکوت شب گرفته است فضای خاک قلب من، بوی خزان گرفته است،سرا و کاشانه ی من شکسته است زورق آشنای من...
به یاد خاک پای دوست دلم فسانه رسته است، به جای درد عشق او رویای جاودانه اش، در این دلم نهفته است...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم اسفند 1387ساعت 16:14 توسط بانوی سیمیا |
|
|
در پس این سکوت رعب آور، واژه ای بنهفته است...
واژه ای سبزتر از برگ درخت...
واژه ای گرم تر از رنگ بلور...
واژه ای که به نوای گل سرخ،
رنگ دلنشین باران می بخشد...
واژه ای از پس تردید دلم،
واژه ای از پس یاس محنم،
واژه ای از رمن طاق دلم،
واژه ای که در این حجم رکود،
از پس هر قدم تنگ بلور، در دلم می لغزد... یاد این واژه نهان است و نهان می ماند، تا به رسم گل سرخ عشق نام گیرد و جاودانه بماند...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم اسفند 1387ساعت 18:16 توسط بانوی سیمیا |
|
|
روی شاخه ای نوشتم عشق، مرگ خندید...
رقص واژه ای در دلم به نام امید...
آسمان از شدت خشم غرید...
دست باد بی لحظه ای فریاد لرزید...
لحظه ای و صحنه ای که نگار من، چشم ودل از لوءلوء یاس ببرید...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 14:13 توسط بانوی سیمیا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام، سلامی به گرمی مهتاب عشق و به تو ای خواننده ی عزیز.
من تکنواز گیتار عشق در رویای زیبای تو هستم که بیگانه ام با خود و آن هنگام که چشم هایت را بستی تا مرانبینی در پستوی قلبت خانه کردم و درد دل با دل در خزان تنهایی! |
| پیوندهای روزانه |
|
فال بارون فال روزانه آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 شهریور 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 خرداد 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 |
|
RSS
|